خرید بک لینک

غزلی عرفانی و سیاسی

دردا اگر نبینم من خاک کربلا را
از کف دهم یقینا دُرِّ گرانبها را

غزلی عرفانی و سیاسی

شب تا سحر طلب کن از بارگاه باری
شاید که باز بوسیم ما شاه نینوا را

هرگز ندارد ارزش دنیای فانی ایدل
الا نظر نماید شاهنشهی گدا را

در محفل رفیقان گفتم که ای رقیبان
زینب به روز محشر شافی بود شما را

یارب بحق زهرا خواهم ز بارگاهت
روزی جمع ما کن دیدار مه لقا را

دستم ز بارگاهش کوتا بُوَد چه باکم
آری، برد به آنجا عباس جمع ما را

ای سالک طریقت بشنو تو این حقیقت
گر شیعه ی امیری بر کن ز دل هوی را

خوش باد ای رفیقان در این جهان فانی
آنکس که در دل او عشقیست مرتضی را

آئینه ی ولایت در پیش خود گرفتم
تا خود در آن ببینم الطاف کبریا را

زخمی است بر دل ما از داغ و درد هجران
یارب حوالتی ده داروی درد ما را

آن نازنینِ عالم گر از میان ما رفت
بنهاد بر سر ما دستان "مجتبی" را

خواهم ز حَیِّ داور کز غیب و آشکارش
از او بدور سازد رنج و غم و بلا را

خواهم ز حق تعالی لطفی به ما نماید
حافظ شود ز مکرِ دشمن امامِ ما را

فرعونیان بدانند موسای این زمانه
اعجاز می نماید گر افکند عصا را

"حافظ" اگر چه باشد شیخ سخن ولیکن
هرگز روا نباشد با دشمان مدارا

وقت سحر سروشی آمد بگوش جانم
"ناصح " بده بشارت، دیدار آشنا را

ناصح گلستانی
۱۴۰۵/۵/۲۲
پنجشنبه_علی آباد

برچسب: نویسنده: یونا کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 13:58

صفحه بندی