1 دلداگی
تو نظر کردی و من یک غزلی ساخته ام
جان و دل را به سپندان تو بگداخته ام
برده ام بازی دل1 ات را ز همه
عاشقی را به تو ای عشق همه؛ باخته ام
سربلندم اگر امروز در این دار جنون
فیض تو بود که سر بر همه افراخته ام
به همه ؛ راز عنایات ترا خواهم گفت
گرچه یک قطره ز دریای تو نشناخته ام
من کجا قدرت نابودی ابلیس کجا
تو توان دادی و ابلیس برانداخته ام
بارها کبر به من روی نمودست ولی
این همه با مدد توست بر او تاخته ام
"ناصح" هر صبح سحر باده زنان می گوید
بدر میکده بیدارتر از فاخته ام
بام تا شام خورم می ز کف ساقی جان
مرحمت کرده و دل داده و بنواخته ام
ناصح گلستانی
۱۴۰۱/۲/۲۸
علی آباد کتول
برچسب:
نویسنده: یونا کوهی